تبلیغات
html dir="ltr"> سینما
سینما
تحلیل آمار سایت و وبلاگ
http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/13/11.4/154070.jpg

برای مصاحبه با تارانتینو به خانه اش در تپه های لوس آنجلس كه مشرف به منطقه ولی است رفتم. كوئنتین نسبت به دفعه آخری كه از سوی مجله برای مصاحبه با او در سال 2003 دیده بودم بسیار بالغ تر به نظر می رسید، خانه اش پر بود از یادگارهای سینمایی: پوستر فیلم های عجیب و غریب كه اصلاانتظارش را ندارید: مثلا«بچه ها نباید با وسایل مرگ بار بازی كنند». تارانتیتو اكنون چهل و نه سال دارد و آخرین فیلمش «جنگوی رهاشده» دوباره سروصدا به پا كرده است.

در فیلم «حرام زاده های بی آبرو» هیتلر را توسط شكارچیان پوست سر نازی ها به قتل رساندید و حالادر «جنگوی رهاشده» برده آزاد شده یی را به یك جایزه بگیر تبدیل كردید كه از ارباب سفیدپوست انتقام می گیرد. هالیوود همیشه در حال بازیافت و تكرار قصه های قدیمی است از «آلیس در سرزمین عجایب» گرفته تا «جادوگر شهر اوز». آیا شما هم در حال تغییر روند تاریخی به شكلی خلاقانه در فیلم هایتان هستید كه در آنها قربانی، فرصت را در اختیار می گیرد و شورش می كند و همه چیز را به نفع خود مصادره می كند؟

این را كه چقدر خلاقانه است تماشاگر باید بگوید اما به هر حال، بله، بخشی از این كاری كه من می كنم به این علت است كه همه می دانیم قرار است چه چیزی ببینیم. وقتی می نشینی تا فیلم ببینی از اول تا آخر آن را می دانی و به درستی می توانی حدس بزنی. اما هرچند وقت یك بار فیلمی پیدا می شود كه از قانون از پیش نوشته شده پیروی نمی كند، این وقت ها از اینكه نمی دانی بعد چه اتفاقی می افتد حس رهایی به شما دست می دهد. بیشتر فیلم ها خیلی اتفاقی دست به این كار زدند درست مثل مشتی بوده كه در گارد مخالف به صورت شما بخورد، وقت ضربه خوردن اصلابه آن فكر نمی كنید اما بعد می بینید كه چقدر رها و آزادتان كرده است. وقتی داشتم به این قصه ها فكر می كردم، گفتم خب، اگر بخواهم اینها را به شیوه خودم – خشن و سخت اما با پایان خوش – بگویم چه جوری از آب درخواهد آمد.

چه فیلم هایی باعث رسیدن این ایده به ذهن شما شد؟

درباره «حرام زاده های بی آبرو» فیلمی در سال 1942 ساخته شده به نام «هیتلر، مرده یا زنده»، این فیلم درست در زمانی می گذرد كه امریكایی ها وارد جنگ شدند. فرد پولداری به جایزه بگیر پیشنهاد یك میلیون دلار در مقابل تحویل زنده یا مرده هیتلر می دهد. سه گنگستر برای انجام این كار پا پیش می گذارند. پاچتر به برلین می روند و به آنجایی كه هیتلر مخفی شده راه پیدا می كنند. فیلم چرندی است كه از خیلی جدی بودن به سمت مسخره بازی پیش می رود و خیلی خنده دار است. وقتی گنگسترها هیتلر را پیدا می كنند مثل سگ كتكش می زنند خیلی مفرح است. اول می گیرند و سبیلش را می زنند و بعد لباس هایش را از تنش می كنند و درست مثل یك آدم معمولی اش می كنند. وقتی سروكله سربازهای نازی پیدا می شود و هیتلر، كه حالادرست مثل یك آدم عادی شده، سعی می كند به آنها حالی كند كه بابا این من هستم: هیتلر. ولی آنها باور نمی كنند و كتكش می زنند. با خودم فكر كردم «وای خدای من چقدر هیجان انگیز است.»

وقتی تماشاگران به پایان «حرام زاده های بی آبرو» رسیدند، واكنش اكثریت این بود: یك لحظه صبر كن، واقعا تارانتینو اجازه دارد اینجوری تاریخ را عوض كند؟!


این فكری نبود كه براساس آن بخواهم فیلمی بسازم. حتی فكرش هم درست لحظاتی قبل از نوشتن به سرم زد. كل یك روز را كار می كردم و می نوشتم و بعد روی این تمركز می كردم كه فردا قرار است چه بنویسم. همین طور این طرف و آن طرف پرسه می زدم و موسیقی گوش می كردم كه یكهو قلم رو قاپ زدم و روی یك تكه كاغذ سفید نوشتم: «بزنیم پدرش رو در بیاریم.» بعد آن تكه كاغذ را كنار تختم گذاشتم تا ببینم فردا صبح كه از خواب بیدار شدم و دوباره یك نگاهی به آن انداختم هنوز فكر خوبی به نظر می رسد یا نه. صبح دیدم كه آره، هنوز خوبه، رفتم توی بالكن خانه و شروع به نوشتن كردم و «زدم پدرش رو درآوردم» (می خندد) .

در فكر «جنگوی رهاشده» هم تاریخ و قصه را با هم آمیختید. آیا برای رسیدن به تصویر درستی از زندگی جنوبی ها پیش از آغاز جنگ های انفصال تحقیقاتی هم انجام دادید، مثلامطالعات سینمایی یا تاریخی درباره آن دوره خاص؟

می توانید یك كار تحقیقاتی انجام بدهید و كلی از فیلم های مربوط به جنگ جهانی دوم را تماشا كنید، اما این كار هیچ چیز به شما نمی دهد جز یك مشت كلیشه و چیزهایی كه سر تا تهش را خودتان می دانید و باعث می شود همین جور كه همه نگاه كردند دوباره شما به قضایا نگاه كنید. همین. فقط چند تا فیلم مفید و خوب درباره برده ها وجود دارد. اما برای خود من، این فیلمی وسترن بود كه در جنوب اتفاق می افتاد. چیزی كه برایم جالب بود وجه تجاری برده داری بود: انسان به مثابه مایملكی غیر از زمین و ... این قضیه چه جوری كار می كرد؟ نرخش چقدر بود؟ هر آدمی به طور متوسط در می سی سی پی چند تا برده داشت؟ برده فروش ها چطور كار می كردند؟ بافت طبقاتی خانه و مزرعه اربابی چطور بود؟

می شود منظور خودتان را روشن تر بگویید؟

درباره «جنگوی رهاشده»، شخصیت لئوناردو دی كاپریو، كالوین كندی، صاحب یك مزرعه و خانه اربابی است، دویست و شصت هكتار زمین دارد. كسی است در مایه های بوناز در سریال بن كاروایت (یك سریال وسترن امریكایی كه از دهه پنجاه تا هفتاد در شبكه NBC پخش می شد) اما در جنوب. چنین آدمی درست مثل سلطانی است كه قلمرو و كشور خودش را دارد و آن را اداره می كند. تمام سفید پوست های بدبخت و بیچاره یا برده ها مال او هستند. هر چیزی كه می شود دید به او تعلق دارد. این مجموعه عظیم به شكل خودبسنده یی مستقل است و دایم در حال درآمدزایی است. مزرعه پنبه باعث می شود روی پایه خود بایستد. كالوین كاندی در این مزرعه به دنیا آمده، یعنی دیگر هیچ نیازی ندارد كه حتی به پول درآوردن و تجارت فكر كند، پول خودبه خود در می آید و سرمایه را گسترش می دهد. این یكی از انحرافات عجیب و غریب جامعه اشرافی اروپایی است كه به امریكا هم رسید. این پس زمینه یی بود كه خیلی به درد داستان من می خورد: اینكه كسی مثل كندی كه هیچ كاری برای انجام دادن ندارد چطور وقت می گذراند.

وقتی فیلم های «جكی براون» و «داستان های عامه پسند» را ساختید به خاطر استفاده از لغت «كاكا سیاه» بسیار مورد انتقاد قرار گرفتید اما در این فیلم مثل ریگ از این لغت استفاده می شود. دوست دارید همیشه روی بشكه باروت بنشینید؟

الان خودم را روی یك جعبه تی . ان. تی (T. N. T) تصور می كنم. باید فیلم دیده شود تا ببینیم چه كاره هستیم، تازه اگر كسی باشم كه به دنبال دردسر می گردد آن وقت معلوم می شود. من قصه را همین جوری تعریف می كنم كه بلدم، آن را در قاب و چارچوب وسترن اسپاگتی قرار می دهم و بعد عناصر ذاتی سوررئال دست مایه را پررنگ تر می كنم. وجوه اسطوره یی و اپرایی مضمون كه در نهایت كیفیت طنز تلخ و سیاه را به دست می دهد هم در كار من برجسته می شود و البته خشونت و وحشت هم وجود دارد. همه اینها بخشی از وسترن اسپاگتی است اما من آن را در مقطعی از تاریخ قرار می دهم كه بیشتر از این نمی تواند سوررئال، عجیب و غریب، خشن و بدون رحم و به شكل منحرفانه یی خنده دار و مسخره باشد، البته باید از زاویه خاصی به آن نگاه كنی. این قضیه همین طور دست به دست می شود.

در اصل می خواستید كه ویل اسمیت نقش جنگو را بازی كند. چقدر به اینكه او را به دست بیاورید نزدیك شدید؟

چند ساعتی را با هم گذراندیم، آخر هفته یی در نیویورك بود و ویل اسمیت داشت در مردان سیاه پوش سه، بازی می كرد. فیلمنامه را با هم خواندیم و درباره اش صحبت كردیم. اوقات خوشی داشتم. آدم باحال و باهوشی بود. فكر می كنم نصف قضیه بیشتر بهانه یی بود كه همدیگر را ببینیم و با هم خوش بگذرانیم. آن موقع تازه نوشتن فیلمنامه را تمام كرده بودم. دوست داشتم درباره اش با كسی كه هیچ موضعی از قبل درباره اش ندارد حرف بزنم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/13/11.4/quentin-tarantino2.jpg

درباره فیلمنامه به شما چه گفت؟

خصوصی است. مساله یی است بین من و ویل اسمیت. اما هیچ چیز منفی ای نگفت.

ویل اسمیت الان یكی از بزرگ ترین ستاره های سینما و احتمالابزرگ ترین ستاره سیاه پوست دنیای سینما است.

آره، متوجهم، اما به این خاطر كه از فیلمنامه ترسید كل پروژه را رها نكرد.

پس چرا قبول نكرد در فیلم بازی كند؟

فیلمنامه صددرصد مطابق میلش نبود و من وقت نداشتم كه تغییرش بدهم. در حالی از هم جدا شدیم كه من به او گفتم: «ببین، پس من می رم سراغ آدم های دیگه» و او هم گفت: «بذار ببینم حال و اوضاعم چطور است، اگر كسی رو پیدا نكردی دوباره بیا با هم حرف بزنیم. » بعد من آدم دیگری را پیدا كردم.

چرا جیمی فاكس؟


دلایل زیادی دارد كه می توانم برایت بشمارم. اما اصلی ترین دلیل این است كه او خودش یك كابوی است. حداقل با شش بازیگر طرف شدم و با همه آنها مفصلاصحبت كردم و همه كارهایشان را هم نگاه كردم.

چه كسانی؟

ایدریس البا، كریس توكر، ترنس هاوارد و ام كی ویلیامز.

همان ویلیامز در فیلم وایر و سریال اسكورسیزی برود واك امپایر؟

آره، خودشه. اما بعد جیمی را دیدم. او نه تنها فیلمنامه را دوست داشت بلكه آن را فهمید. اما دلیل اصلی این بود كه خودش واقعا یك كابوی است، حالابگذریم كه برای خودش اسب دارد و از همان اسب خودش در فیلم استفاده كردیم. اهل تگزاس است و دقیقا می داند كه ما درباره چه در فیلمنامه حرف زدیم. نشستیم به حرف زدن كه یكهو دیدم وای، خدای من اگر الان دهه شصت بود و می خواستند یكی از آن سریال های وسترن اسپاگتی را بسازند و جیمی فاكس هم بود، حتما آنجا در فیلم نقش مهمی بازی می كرد. خلاصه دنبال یك كلینت ایسوود تازه می گشتم.

چند سال پیش كه با جیمی فاكس مصاحبه می كردیم از خاطراتش در تگزاس برایمان گفت كه چطور در مدرسه ستاره تیم فوتبال بوده اما حرف های نژادپرستانه زیادی هم می شنیده و درست با او رفتار نمی كردند. این اطلاعات در بازی او تاثیری داشت؟

او می فهمید كه «دیگری» بودن چقدر سخت است. حتی اگر ستاره فوتبال تیم هم باشی اما وقتی با یك دختر سفیدپوست بیرون بروی، انگار همه دیوانه می شوند و یادشان می رود كه تو چه ستاره یی هستی. او می فهمد كه نوازنده پیانو بودن در خانه یك سفیدپوست تگزاسی یعنی چه. آنجا فقط تو پیانو می زنی، در یك میهمانی هیچ كس با تو حرف نمی زند، حتی نگاه هم نمی كنند انگار تو جزو اسباب و اثاثیه خانه هستی. جلوی تو هر حرفی می زنند و هر كاری می كنند چون اصلاتو وجود نداری.

حرف های تبعیض نژادانه هم می زنند؟

البته كه می زنند، تا دل تان بخواهد.

وقتی بازیگران از شما می خواهند فیلمنامه را تغییر بدهید چه حالی پیدا می كنید؟

خب، كسی ممكن است ایده واقعا خوبی داشته باشد و پیش من بیاید و بگوید: «هی، فكر می كنم اگر اینجاش این اتفاق بیفتد خوب می شه» بعد من می گم: «آره، فكر خوبی است: بذار بهش فكر كنم.» بعضی وقت ها آدم ها فكرهای خوبی به سرشان می زند. اما اصلاقضیه این طوری نیست كه من فیلمنامه را تحویل بدهم و بعد كسی آن را حاشیه نویسی شده به من تحویل بدهد. وقت تدوین كردن بیشتر به حرف بقیه گوش می دهم اما اگر كسی با فیلمنامه اینقدر مشكل دارد چه نیازی است كه اصلابا هم كار كنیم. استودیویی كه «جنگو» را در آن ساختیم در پروژه «حرام زاده های بی آبرو» هم همكار من بودند. همه راضی و خوشحال هستیم و هیچ وقت به مشكلی بر نخوردیم. حتی درباره زیرنویس ها هم به من گفتند «می شه اینها رو انگلیسی بگیریم» چون می دانستند فیلمنامه برای من همه چیز است. از نخستین فیلمم اینطور بود، و تا آخر هم همینطور می ماند. شاید چیزهای كوچكی تغییر كند اما اگر فیلمنامه را خواندی و خوشت آمد آن وقت فیلم را هم دوست خواهی داشت.


گویا قرار بود لئوناردو دی كاپریو نقش هانس لاندا در فیلم «حرام زاده های بی آبرو» را بازی كند: نقشی كه كریستوفر والتس بازی كرد (افسر نازی شكارچی یهودیان) و اسكار هم برد. آیا دی كاپریو بدمن جدید فیلم های شما است؟


سر فیلم قبلی حتی درست و حسابی ننشستیم با هم حرف بزنیم. درباره نقش كنجكاو و علاقه مند بود. من می دانستم به كسی نیاز دارم كه او هم زبان بلد باشد هم بتواند حرف بزند. لئو البته آلمانی خیلی خوب حرف می زند اما آن نقش بیشتر از آلمانی به فرانسه و ایتالیایی نیاز داشت. ولی به هر حال من و لئو پانزده سال است كه همدیگر را می شناسیم و با هم رفیقیم. هر چیز كه من می نویسم حتما یك كپی هم برای او فرستاده می شود تا ببیند چیزی برایش جالب هست یا نه. طبق معمول این را هم خواند و عاشق نقش شد.

خودش با شما تماس گرفت و ابراز علاقه كرد كه بازی كند؟

بله.

وقتی می نوشتید در ذهن تان به بازیگر خاصی هم فكر كرده بودید؟

آره. ولی دلم نمی خواهد از كسی اسم ببرم چون وقتی فیلمنامه را تمام كردم دیدم شخصیت كلوین كندی از آن چیزی كه در نظر داشتم مقداری پیرتر از آب درآمده. خب این یك مشكل بود. بعد اسم آدم هایی با همان سن و سال را كه بیست سال بود می خواستم با آنها كار كنم را یادداشت كردم. و وقتی دوباره فیلمنامه را خواندم با خودم فكر كردم «چرا این شخصیت از اینی كه هست نمی تونه جوان تر باشه.» پس لئو كاملابازیگر مناسبی برای این نقش است. علاوه بر این، آن قضیه اشرافیت اروپایی هم رنگ تازه یی پیدا می كرد. پدر كندی مزرعه دار پنبه بود، پدر پدرش هم همین طور، بنابراین او می توانست جوانی باشد كه هیچ دغدغه یی برای كار و تجارت نداشته باشد و در عوض به مبارزه برده ها فكر كند.

كندی یك بدمن كلاسیك تارانتینویی است؟

نخستین بدمن است كه من اصلادوستش نداشتم. از كندی متنفرم و معمولااز شخصیت های شرور فیلم هایم خوشم می آید، اصلاهم برام مهم نیست كه چقدر بد هستند. سعی می كنم از منظر آنها نگاه كنم. از نقطه نظر كندی هم نگاه می كنم اما به شدت از این زاویه نگاه، منزجر و متنفرم. این نخستین باری است كه به عنوان نویسنده از كسی اینقدر بدم می آید.

چرا از او اینقدر متنفرید؟

چون رییس یك مركز برده داری است و همین نفرت من از این كار كل قضیه را شروع كرد. شخصیت نفرت انگیز او سنگ بنای این فیلم را پایه گذاشت. بعد با خودم فكر كردم، خدایا من قرار است با لئو كار كنم و او اصلانمی داند توی صحنه هایی كه هست كلی سیگار و آینه وجود دارد و اصلابه خوبی صحنه های دیگر نیست. اما وقتی با هم كار كردیم نتیجه گرفتیم و این صحنه ها را هم درست مثل صحنه های دیگر خوب از آب درآوردیم. لئو به شخصیت در فیلمنامه شكل جدیدی داد و درباره چیزی كه از نقش می خواست بی رودربایستی و رك بود. چیزهایی از تاریخ می خواستم كه فقط فیلم از كنارشان عبور كند و لئو هم دقیقا دنبال همین بود. تك گویی طولانی ای در فیلم دارد كه درباره متولد شدن و بزرگ شدن در آن مزرعه حرف می زند، واقعا آیا می توانست به چیزی غیر از چیزی كه الان هست تبدیل شود: این شكلی دنیا آمده. هیچ شاهزاده یی پیدا می شود كه تاج سلطنت را رد كند. هنوز مقصرش می دانم اما آیا فرصتی برای تغییر داشته؟

شخصیت های منفی فوق العاده یی می نویسید. الگویی برای این شخصیت ها دارید؟

لی وان كلیف یكی از هنرپیشه های مورد علاقه من است. توی «خوب، بد، زشت» عاشقش هستم.

چطور می شود یك شخصیت منفی را خوب نوشت؟


می شود به فیلم «فهرست شیندلر» و رالف فاینس، «جایی برای پیرمردها نیست» و خاویر باردم، و «حرام زاده های بی آبرو» و كریستوفر والتس اشاره كرد. آخرین باری كه یك فیلم معمولی در یك ژانر متعارف دیدم كه بدمن تا وارد شد نظرم را جلب كرد، آلن ریكمت در فیلم «جان سخت» بود. خیلی بامزه است كه بشود همچین شخصیتی بنویسیم اما كاری كه من سعی می كنم انجام بدهم، مثلاوقتی می خواهم «سگ های انباری» را بنویسم، این است كه كاری بكنم كه تماشاگر این شخصیت منفی را دوست داشته باشی، هر چند چیزی كه روی پرده می بینی به تو می گوید كه این یارو اصلادوست داشتنی نیست.

تهدید كرده اید كه پس از شصت سالگی دیگر اعلام بازنشستگی می كنید و چند ماه دیگر پنجاه ساله می شوید. چرا تاریخ تعیین می كنید؟

كی می دونه من چه كاری قرار است انجام بدهم. اما دلم نمی خواد به یكی از این فیلمسازهای پیر و پاتال تبدیل شوم. یك جایی دست از كار می كشم.

چرا؟

كارگردان ها وقتی پیر می شوند كارشان بهتر نمی شود. معمولابدترین فیلم كارگردان ها وقتی ساخته می شود كه دیگر پیر شده اند، یعنی سه، چهار فیلم آخر. وقتی یك فیلم بد بسازی تاثیر سه فیلم خوبت را از بین می برد. نمی خواهم یكی از این كمدی های مسخره، كارنامه من را خراب كند و مردم بگویند: هی این بابا فكر می كنه هنوز بیست سالشه.


كوبریك تا آخر فیلمساز مهمی باقی ماند، اسكورسیزی و اسپیلبرگ فیلم های خوب شان را در شصت و هفتاد سالگی ساخته اند. وودی آلن «نیمه شب در پاریس» را در دهه هفتم زندگی اش ساخت. شاید طرفداران تان بخواهند ببینند وقتی پیر می شوید چه فیلم هایی می سازید.


شاید حق با شما باشد. من هم هنوز چیزی را اعلام رسمی نكرده ام. فقط گفتم نمی خواهم یك فیلمساز خنگ و پیر بشوم. من الان وسط یك سفرم و این سفر بالاخره یك روزی به پایان می رسد. حالاهر چقدر هم پیر و ضعیف بشوم باز هم باید این سفر را تمام كنم. می خواهم این سفر هنری یك نقطه اوج داشته باشد.


وقتی در كلورادو كسی، تماشاگران فیلم «شوالیه تاریكی برمی خیزد» را به گلوله بست خیلی از فیلمسازها درباره نشان دادن خشونت دوباره به فكر فرو رفتند، شما چطور؟


نه، چون اون یارو می خواست آدم بكشد و به جایی رفت كه شلوغ بود، خیلی از اخبار این قضیه را به سینما ربط دادند اما اگر اون یارو سر ظهر می رفت مك دونالد، هم می توانست كلی آدم بكشد و قضیه باز هم هیچ فرقی نمی كرد.


وقتی مردم درباره فیلم هایی كه خشونت را تقدیس می كنند حرف می زنند، شما به چه چیزی فكر می كنید؟

خب من هیچ وقت وارد این بحث ها نمی شوم چون هیچ كس با من درباره این قضیه حرف نمی زند. همه می دانند من از كجا آمده ام. من فیلم های خشن می سازم و فیلم های خشن دوست دارم. هیچ ارتباطی بین زندگی واقعی و هنر وجود ندارد.

---------------------

منبع: روزنامه اعتماد

---------------------

ارسال شده توسط komeil keshtgar در ساعت 01:05 ق.ظ | نظرت شما ()